۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه



نوشته ی عباس رحیمی


دالان بهشت1

« یک و یک ... یک و یک می شه دو! ... این نبود. یک بود و یک ؛ خوب می شه دو! ولی این جوری نمی شه ، جوابش این نبود. جوابش باید بشه یک ! نه ... آره یک و یک جوابش نیست. باید بشه یک ضرب در یک. حالا شد. اشتباه من این بود که اونا رو با هم جمع می کردم. باید از همون اول اونا رو در هم ضرب می کردم... پس یه یکی ، یکی ! »2.
یک روح در دو قالب ... دست در دست هم برای یکی شدن. گویی جهان فقط و فقط برای آن ها خلق شده است. چه فرقی می کند که تصویر کجا ثبت شده است؟ ... به هر حال اتفاق افتاد و زمانی اتفاق افتاد که بشر بچه بود. زمانی که بشر بچه بود با دست های آویزان راه می رفت. دلش می خواست چشمه رودخانه باشد ، رودخانه سیلاب و برکه دریا ! زمانی که بشر بچه بود نمی دانست که بچه است ؛ همه چیز سرشار از زندگی بود و همه ی زندگی یک چیز؛ یکی شدن با هستی!
زمانی که بچه3 ، بچه بود نسبت به هیچ چیز آگاهی نداشت ، هیچ عادتی هم نداشت ! اغلب پا روی پا می انداخت. کم کم زمان این سؤال ها رسید : چرا من ، من هستم ؟ چرا تو نیستم ؟ چرا من اینجا هستم ؟ چرا آنجا نیستم ؟ زمان کی شروع شد ؟ انتهای فضا کجاست ؟ آیا زندگی زیر نور خورشید فقط یک رؤیاست ؟ چیزهایی که من می بینم ، می شنوم ، بو می کشم ، سرابی از دنیای ماقبل دنیا نیست ؟ ...
یک روح در دو قالب نتوانست طاقت بیاورد. دنبال بهانه می گشت تا جسارت خود را نشان دهد. با خودش گفت : این گونه رکود نشانه ی سقوط است. وقتی اجازه ی دیدن آن طرف را ندارم ، چگونه می توانم زنده گی کنم ؟ پس بهتر است بروم ... باید بروم تا به تک تک دلخوشی هایم برسم؛ دلخوشی سر بالا گرفتن در فضای آزاد ، دلخوشی دیدن رنگ ها که با تلألو انوار خورشید چشم ها را نوازش می دهد ! دلخوشی ...
باید به جای این که تا ابد توی این دالان های تاریک سرگردان باشم ، وزن خودم را حس کنم ؛ به ابدیت خاتمه دهم و بروم آن طرف و به زمین بچسبم. باید بروم و با هر قدم و با هر وزش باد بگویم حالا ! حالا و حالا ! دیگر نمی خواهم بگویم همیشه و تا ابد !


دالان بهشت ؛ اثری راستین در ستایش انسان و زمین است. تصویری سهل و ممتنع ، سرشار از حس یکی شدن با طبیعت و هستی به شکلی افسانه ای ؛ که ما را شیفته ی خود می سازد تا بارها و بارها آن را ببینیم و خواسته و ناخواسته به حسرت و افسوس مبتلا شویم. حسرت و افسوسی در پی گم کردن اصل خویشتن.
اجزای تصویر بسیار ساده اند: قابی تیره از شاخ و برگ درختان در کناره های کادر ، پیشزمینه ای تاریک ، پسزمینه ای روشن و دو کودک اسطوره ای در حال حرکت از تیرگی به سوی روشنایی.
تیرگی و روشنایی تجسم تضادهاست و تضاد ، معنابخش پدیده های هستی است و این تصویر پیوند دهنده ی تیرگی و روشنایی زندگی است. کودکان هنوز از عالم ماورایی و خیالی خود بیرون نیامده اند و از یادها و تصویرهای ازلی نبریده اند و غرق در جداره های جهان مادی و ناسوت نشده اند. بنابراین در این تصویر استفاده ی آگاهانه از کودک و منطقی کودکانه کاملاً معنادار و اشارت گر می شود؛ اشاره به کودکی نوع بشر در ابتدای خلقت.
بهشتی که در این تصویر ساخته شده است در کدام سوی تصویر قرار دارد ؟ بر اساس تمام پیش فرض هایی که همیشه در ذهنمان فرو کرده اند : « اولین نسل بشر ابتدا در بهشت ساکن بوده اند » ! پس بنا به خیال بافی های فوق این سوی تصویر را بهشت فرض کرده ام. سرزمینی سرد ، محروم از نور نوازشگر خورشید ، محروم از تجربه ی رنگ ، محروم از ... حتی از جناتٍ تجری من تحتها الانهار هم خبری نیست !
و آن سوی تصویر که نشان از پهنا و گستردگی دارد همان زمین است. سرزمینی برای رها شدن و این سو و آن سو رفتن... عرصه ای برای بالیدن و بزرگ شدن ، تجسم یافتن و بیرون آمدن از خیال و ماوراء ، برای خدایی کردن بر روی زمین، برای تجربه ی عشق ، اصلا ً برای ناخنک زدن به تمام هستی ... برای شروع یک زندگی غبطه برانگیز بر زمین زاینده و البته با مشقات زایاندن آن...


... سال ها و هزاران سال و میلیون ها و شاید میلیاردها سال از آمدن همان یک روح در دو قالب بر روی زمین می گذرد. امروز قالب ها آن قدر بیشتر از دو تا شده اند که روح بشر سرگردان شود و او بماند و هزار آیا و محال : چطور امکان داره منی که هستم قبل از این که من باشم ، نبوده باشم؟ و بعضی وقت ها من ، منی که هستم ، دیگر آنی که هستم نخواهم بود ؟...

پي نوشت :
[1] - اثری از یوجین اسمیت
[2] - برگرفته از فیلم بهشت بر فراز برلین ، ویم وندرس
[3] - کنایه ای از بشر سرگردان امروز با اعمال بی دلیل بچه گانه اش.

.........................................................................................................................................

عكاسي ديجيتال ؛ دوربين ديجيتال ؛ تصوير ديجيتال ؛ پردازش تصوير ؛ مگا پيكسل ؛ كاليبره كردن ؛